اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 29 روز سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

روز۱۴جنگ

سلام از روز ۱۴ جنگ نمیدونم مطالب قبلی پریده!چی شده.نیست. فعلا کلاس مجازی  کادر ۵۰درصد میریم سر کار مرغ امیرحسین هم مرده امروز‌هنوز بهش نگفتم‌حتما ناراحت میشه.
24 اسفند 1404

روز ششم جنگ

شنبه ۹ اسفند زنگ تفریح که خورد و دبیرا رو فرستادیم کلاس یهو خبر اومد که اسرائیل دوباره حمله کرده به تهران و ترور هدفمند.زنگ نماز بچه ها هم فهمیدن و تا ظهر والدین نگران یا زنگ میزدن یا می اومدن دنبال بچه ها.یکشنبه بعد از سحری خوردن خبر اومد که رهبر شهید شده🖤یکشنبه تعطیل شد .سایه ی جنگ روی کشوره. ۷روز تعطیل عمومی و ۴۰ روز هم عزای عمومی مدارس فعلا تعطیلن قراره از روز هشتم مجازی بشه خیلیا شهید شدن تنها خبر خوب این هفته پیشرفت امیرعلی جان تو دوره ی قرآنه.  راستی پرده هامون هم نصب شدن تلویزیونو هم روی دیوار نصب کردیم  برگای درخت انجیر دراومده زردالو هم چندتایی شکوفه داده.سبزی ها هم کم کمک دارن در میان.البته...
15 اسفند 1404

حداحافظ ۴۷ سالگی.سلام بر ۴۸سالگی.هرچند باورکردنی نیست😅😅

تولدم مبارک.امروز سومین جلسه ی فیزیوتراپی مو به طور مستقل رفتم ظهر بعد از مدرسه بابابزرگ و مامانی و جده نسا رو اوردم خونمون.با مامان باغچه ها رو کاشتیم هفته ی پیشم درخت کاشتیم دو تا عناب که از خونه ی اون بابابزرگ بود و زردالو و هلو انجیری و انجیر هم هدیه ی مامانی ان شاءالله که سبز بمونن برامون کادوهای خاله سمانه از طرف مدرسه راستی خاله سمانه هم خونه خرید و همسایه ی مامانی شده خدایا برای امسالم سلامتی تندرستی و عاقبت بخیری برای همه آرزو میکنم...
4 اسفند 1404

۴ اسفند ۱۴۰۴ تولدم مبارک ۴۷ساله سدم🥰🥰

😉سلام بعد از مدتها خب خیلیی اتفاقها افتاده امشب شب اخر روزه ی خونه ی بابابزرگ بود.امیرمحمد جانم کلاس زبان کانون داشت.نیم ساعت زودتر احازه شو گرفتم اما تیچرش گفت غیبت محسوب میشه.خیلیی ناراحت شدم براش.بعدم رفتیم م.. جالبه عمه محدثه نیومده بود چون زهرا کلاس داشت یک ربع آخر اومد 😎عمه منورم نیومده بود چون رفته بودن استخر😊 الانم منتظر بودم برا امیرعلی شربت درست کنم واسه دندون دردش که آبسه شده و کپسولاش تموم شده بود و نخریده بودیم😔 امروز جلسه ی دوم فیزیوتراپی کمر و گردن رو رفتم بازم کاملا مستقل😜فقط موقع بیرون اومدن از پارک از یه بنده خدایی کمک گرفتم.خب چه اشکالی داره.مجبور شدم تو رمضون برم دبگه درد کلافه ام میکنه😭😭دکتر گفت درد ش...
4 اسفند 1404
1